با آن يکی که ماشینِ تلفندار می راند،
با اين یکی که تلفنش راهیاب ماشین دارد،
با چند تای دیگر،
یکی خوش هیکل،
یکی خوش صورت،
یکی هم خوش صحبت؛
کتابخوان، صاحبنظر، دنیا دیده؛
حالا دیگر با اینها می پرد.
یا ببخشید:
پرواز می کند،
در ارتفاع چهار انگشتی خودبینی.
تا باد دیگری بوزد، و باز خاک از نو و خاشاک از نو.
بادهای محترم؛ لطفا زودتر بوزید، نکند از چهار انگشت به چهل پا برسد.
بله بله. پنجشنبه ها دوستت دارم، چون با من قهوه می خوری. چون می خواهی پیشرفت کنم. تغییر. از این حرفها.
زندگی مجموعه ایست از رسالتهای خودپرور. تکبیر. اصلا گاهی باید دروغ گفت، یا بیشتر. فاصلهء مبالغه با واقعیت چند روزی بیش نیست. من ثروتمندم. من روزنامه نگارم. من برجسته ترین متخصص ناهنجاریهای نوشتاری در ادبیات مهاجرت هستم. من ورزشکارم. من خوانندهء یک گروه محلی هستم. من پدر مسؤولی هستم. والسلام. حالا تنها کاری که باقی مانده است شرح و طرح است با این و آن و دیگران. بالاخره در رودربایستی با یکی مجبور می شوم یکی از اینها را عملی کنم، و این یعنی من برای این زندگی دولت تعیین می کنم.
این نوشتن و ننوشتن هم در همین راستاست. راست می گفت علی: ثبتِ درد تثبیتِ افسردگی است. نخیر برعکسش زیاد کار نمی کند. وقایع زندگی هم مثل آدمهایش دو دسته اند: آنها که می مانند و آنها که می گذرند. فاصلهء این دسته تا آن دسته هم این قلم است. زمانی هست برای نوشتن اسم آدمها روی شنهای ساحل؛ همان اسمهایی که هر شب با موجهای مد دریا پاک می شوند و می گذرند. زمانی هست برای نوشتن دردها، و زمانی هست برای شستن و رُفتنشان؛ و آدمهایی که زیر دردها دفن می شوند. هم خوب، هم بد. نوشته ها که رفتند آدمها هم گذشتند. جایشان باز شد. نور آمد. صبح شد. مردی به دنیا آمد. مردی با یک رویای عادی، يک آرزوی ساده، حامل یک دروغ، یک مبالغه. چند روزی گذشت و فارغ شد. حالا بهار اینجاست، بی دروغ، بی مبالغه.
دولتمردان عزیز، توجه بفرمایید: اختیار همان جبر است، چند روز قبل.
سی سالگی یعنی آغاز مردانگی.
یک سال بعد.
سی و یک سالگی که همان یک سال پس از مردانگی است بدی هم نیست. دفتر و دستک و تشکیلات. زنی که آمده است تا بماند. یکی دو رفیق. یکی اینجا، یکی آنجا. سفرهای برون مرزی. رفت و آمد. بریز و بپاش. آشپزی. سوپ جو، حتی قیمه و قورمه و بادمجان. صبح زود با شغالها دویدن. دویدن. دویدن...
حالا چطور شد که اینطور شد؟ دشمن تسلیم شد. ایده آل شکست. پُکید. له شد. اصلا از اولش هم تقلبی بود. مال خودم نبود. یکی مال پدر یود و دو تا مال مادر. یکی هم مال فلانی. قربان همگی، هر کسی کار خودش بار خودش، زندگی اش مال خودش. این هم مال مردی است که دیگر زیاد نمی نویسد. بدی هم نیست. دفتر و دستک و تشکیلات و زنی که آمده است تا بماند. کارهای بهتری است : آشپزی. صبح زود دویدن. کتابخوانی هنگام اتوبوسرانی.
گاهی فکر می کند زمانه یک شبه برگشت. دیروز نبود که تنها بود؟ که دوری بود و سختی بود و این سوی آب زندانی بود؟ شاید هم دیروز نبود. پیش از سی سالگی بود، یا مردانگی.
خداوند مردی است که سی سالگی را هر روز جشن می گیرد. آرام. ساکت، و مردانه. نوش.
برای نوشتن همیشه وقت هست. برای زندگی کردن؟ دو روز اين آخر
هفته؛ یک شب هم هفتهء بعد، شايد.
سی سالگی هم عالمی دارد. نه جوانی و نه پیری. نه از جایی آمده
ای و نه جایی می روی. همینجا نشسته ای در زمان حال. هیچ خبری هم نیست. حلوا نمی دهند.
ویتامین هایت را می خوری؟
زن. دوشیزهء محترمه؛ من وکیل نیستم. شما چطور؟ شما از فاصلهء
ده قدمی موفق شدید هشت امتیاز کسب کنید. تحصیلات؟ مدارک؟ شاغل؟ هنرمند؟ خانواده؟ بله
لطفا. بفرمایید بنشینید روبروی من. حالا نیمرخ. شما قبول شدید. دو سیر عشق. می
خورید یا می برید؟ شیشه خالی آوردید؟
پول. کار. مسلسل. منگنه. پرونده. تلفن همراه. کثافت. آبرو.
امروز کدام پیراهن را بپوشیم که تکراری نباشد؟ رئیس. جلسه. وضع پروژه خراب است.
نهار را چکار کنیم؟ به به. باز هم جمعه شد. انشاء الله هفتهء بعد همه چیز درست می
شود، مگر نه؟ خب شکر خدا. راستی این خانم همکار ما یک جایش می خارد، شما چطور؟
خانواده. کو؟ کجاست؟ الو؟ صدای من می رسد؟ همه چیز خوب است.
کتاب و فیلم و سی دی. عکس می فرستم. به امید دیدارتان. ده ماه بیشتر نمانده است. واقعا؟ اسم بچهء هفتم از سمت چپ علی بود؟ یا رضا؟ همان. سلام
مرا هم برسانید. نمی دانم. بله می دانم. می خورم. نمی خورم. ورزش. الو؟ الو؟
دوست. یک. دو. سه. هزار شماره. ازدواج و طلاق و مهاجرت، خاطرات
و مخلفات، با یک سیخ گوجه اضافه. کنایه. زخم عشقی که ما را دو دسته کرد. و چهار
دسته. و هشت دسته. و من ماندم و یک دنیا شمارهء تماس. شمارهء من را هم دارد، اگر
خواست تماس می گیرد.
سی سالگی هم عالمی دارد. زن. پول. دوست. خانواده. زندگی به
هزار و یک بهانه. نمکی، عاشقانه، الکی.
آقای باقالو يک روز صبح که هيچ فرقی با صبح روزهای ديگر نداشت از خواب بيدار شد و به آينه نگاه کرد و گفت : شِت؛ و ديگر هيچ. او بيست و نٌه ساله شده بود.
صبر کنيد. بيست و چند؟ نُه؟ کی؟ کجا؟ چرا؟ مگر قرار نبود...؟ اينجوری است؟ باشد.
آقای باقالو در دههء اول زندگی خود با تلاش و تکاپوی فراوان موفق شد موفيتهای متعددی را به ثبت برساند که از آن جمله می توان کنترل ماهيچه های اسفنکتر، چهارده بار شکستگی سر هنگام ماشين بازی و خواندن کيهان بچه ها، دانستنيها و سری کامل کتابهای به من بگو چرا اشاره کرد.
آقای باقالو در دههء دوم زندگی خود به شدت هيجان زده شد و دستهايش لرزيد. اين هيجان ناشی از عوامل مختلفی بود که از مهمترين آنها می توان به نواختن موسيقی، بُردنِ يک مسابقهء ورزشی و البته معاشرت با موجودات ناشناخته ای با برآمدگيهای جذاب در ناحيهء سينه اشاره کرد. او در پايان اين دهه به فلسفهء خلقت مشکوک شد، و پس از اينکه خداوند راه راست را به او نشان نداد با خدا قهر کرد.
آقای باقالو دههء سوم زندگی خود را با چراها و چگونه های بی شماری شروع کرد و برآن شد تا با روش سنتی آزمايش و خطا پاسخ تمامی سوالهای خود را دريابد. بيچاره! مٌرد؛ تقريبا.
آقای باقالو با تقريب خوبی مٌرد ولی هنوز نفس می کشد. او که يک سال وقت دارد خود را برای دههء چهارم زندگی خود آماده کند با توجه به خطا رفتن تمامی آزمايشهای سالهای اخير زندگی تصميم گرفته است در اين يک سال هيچ آزمايش ديگری را شروع نکند. او همچنين به اين نتيجه رسيده است که تاثير تنظيم هر گونه برنامهء بلند مدت برای زندگی به اندازهء تاثير جويدن آدامس خرسی در حل مسائل و قضايای هندسهء فضايی است.
آقای باقالو کمی خسته است، ولی مهم نيست. او برای استراحت وقت ندارد. دستاوردهای آقای باقالو از سه دههء اول زندگی با اندکی تخفيف صفر است. او که از مال دنيا هيچ چيزی ندارد خود را ثروتمندترين مرد روی زمين می داند، چرا که تمام کارهايی را که دوست داشته است در زمان خود انجام داده است. آقای باقالو که متوجه شده است راه راست کلا وجود خارجی ندارد ديگر زياد از دست خدا عصبانی نيست و شايد يک روز خدا را هم ببخشد.
آقای باقالو فهميده است که ديگر سوالی نپرسد که جواب ندارد. او ديگر نمی خواهد هيچ زنی را بفهمد؛ با نبودن عدالت مشکلی ندارد و ديگر برايش مهم نيست که فلسفهء آفرينش چيست. اينها را مرتب به خودش می گويد، شايد کوتاه بيايد. شايد هم نيايد. آقای باقالو با اينکه نداند که می خواهد چکار کند هم مشکلی ندارد؛ و اين يعنی آقای باقالو بزرگ شده است؛ لابُد.
و زندگی می گذرد.
زندگی يک کاسهء بزرگ پٌر از گيلاس است؛ سرخ و سياه و درشت و تازه. يکی برای من، يکی برای تو؛ هسته ها را گاز نزنی، دندانت را می شکند، باور کن. گرفتاری عجيبی است اين جدايی، هفته هايش ماه شٌد و ماههايش سال، هنوز هم جايش می سوزد؛ صد رحمت به زايمان. حرفهاي مرا هم که ديگر نمی شنوی، گفتم بنويسم، شايد بخوانی.
يادت هست زندگی چه خلوت بود؟ شبها تاريک بود؟ مٌبل راحتی روبروی من هميشه خالی بود؟ نمی دانی چقدر شلوغ شده است، برو و بيا، بريز و بپاش، قرتی بازی، درس، بستنی، سفر، کار، تلفن، ماشينسورای، آبونمان مجلات اقتصادی، خريد و خشکشويی؛ شهر فرنگ را يادت هست؟ همان، تحت ويندوز؛ ولی هنوز هم جای تو خالی است. انگار تمام اين قشقرق و هلهله و هياهو اصلا صدا ندارد، هر چه هست پژواک کمرنگ خاطرات روزهايی است که ديگر برنمی گردند.
يادت هست گفتم بعد از تو با هيچ کسی کاری ندارم؟ دروغ گفتم. حالا يک نفر هست که آن طرفِ ميز غذا می نشيند و به حرفهای من گوش می کند، گاهی هم می خندد. حالا يک نفر هست که من در چشمهايش دنبال همان چيزهايی بگردم که تو با خودت بردی. وقتی که هست خوش می گذرد، ولی وقتی که نيست باز هم جای تو خالی است. مسخره است، نيست؟
تابستان شده است. ديشب می خواستم جای خالی ات را با لباسهای زمستانی در چمدان بزرگی پٌشت کمد لباسهايم قايم کنم. پشيمان شدم. زمستان سال ديگر برمی گردد، ولی تو چی؟ آمديم و زمستان شد و من لباسها را باز هم در آوردم؛ آنوقت دوباره من می مانم و جای خالیِ تو. يک گلدان بزرگ خريدم و يک گل آفتابگردان، زرد و سياه، قد بلند و کمر باريک، گردن نازکش را هم با ناز و عشوه خم کرده است به سمت آفتاب و پنجره. فعلا که مشکل را حل کرده است.
زندگی يک کاسهء پٌر از گيلاس است. تٌرش و شيرين، سرخ و سياه. هيچ دو تايش مثل هم نيست. درست است که جای تو خالی است و شايد هيچ وقت پٌر نشود، ولی جاهای ديگری هست و آدمهای ديگری که آنها را پر می کنند. روزها می گذرند و گل آفتابگردان هر روز از طلوع تا غروب به آفتاب خيره می شود تا اتفاق بدی برايش نيفتد. حالا که او از خورشيد مواظبت می کند، من هم می توانم به زندگی خودم برسم. يک گيلاس ديگر بر می دارم، يک قدم جلوتر، قويتر، آرامتر، مطمئن تر.
زندگی می گذرد.
سالهايی هست برای بوسيدن. برای عاشق شدن، خنديدن، در آغوش ديگری خوابيدن، آينده را در چشمان ديگری ديدن، زير برف رقصيدن، در مستی عشق ورزيدن.
سالهايی هست برای پوسيدن. برای وقت کُشتن، از تنهايی غول ساختن، نفرت از غول را نوشتن، درهای ارتباط را بستن، ديوار را شکستن. نرفتن، نگفتن، در سکوت نشستن.
سالهايی هست برای پوست انداختن. از بيرون ترک خوردن، از درون رُشد کردن. فشار آوردن، هُل دادن، سوختن و ساختن، دوام آوردن، آرام شدن.
آپارتمان شمارهء سه دو يک عيد ندارد. روی ميز کوچک نشيمنش يک بطری خالی جا مانده است و روی ميز نهار خوری آن پُر از کتاب و کاغذ است. روی پيشخوان آشپزخانه هم کوهی است از پاکتهای نامه ها و قبضهای رنگارنگ. اتاقخواب هم به همه چيز شبيه است غير از بهار و سال نو. کنار تختش کاغذ و کتاب ريخته است و لباسهاي روی صندلی منتظرند تا يکی آنها را مرتب کند. آپارتمان شمارهء سه دو يک هفت سين هم ندارد. فرنگی است، نمی فهمد.
ساکن آپارتمان سه دو يک عيد را دوست دارد، ولی برای عيد وقت ندارد. او در شرکتی کار می کند که از عيد چيزی نمی داند، و در مدرسه ای درس می خواند که امتحان آخر ترم را روز عيد برگزار می کند. او سالهاست در جايی زندگی می کند که عيد ندارد؛ يعنی دارد، ولی عيد ديگری دارد، نه آن عيدی که او دوست دارد.
او در سالی که گذشت دست از سرِ «چرا؟» برداشت و به «چگونه؟» رسيد. او که سالها در انتظار روزی نشسته بود که وقتی می رسد زندگی شروع می شود و او بزرگ می شود و فلان کار را می کند و به فلانجا می رود بالاخره تصميم گرفت که به آن روز برسد، و يک روز کاملا معمولی از خواب بيدار شد و زندگی را شروع کرد. از روزی که زندگی شروع شد او به مدرسه رفت تا درسی را که دوست دارد بخواند، و کار کرد تا بتواند هزينهء کارهايی را که دوست دارد و سفرهايی را که می خواهد برود بپردازد. ساکن آپارتمان شمارهء سه دو يک با تمام قوا درگير زندگی است.
او همچنين در سالی که گذشت تنهايی را بخشيد. او که مدتها بود با تنهايی می جنگيد و روزها و شبهای بی شماری را در اين نبرد خونين تلف کرده بود در يک حرکت استراتژيک جبههء نبرد را ترک کرد و تنهايی را به حال خود رها کرد. او به اين نتيجه رسيد که تنهايی را نمی توان کُشت، ولی آن را می توان پُشت سر گذاشت. او از تنهايی عبور کرد و حالا نمی داند با نيرويی که ديگر با غولی نمی جنگد چه کارهایی می تواند انجام دهد.
در سالی که گذشت ساکن آپارتمان سه دو يک نيمهء ديگرِ گذشته هايش را هم ديد. او که مدتها فکر می کرد اگر به گذشته هايش برگردد تمام مشکلاتش حل می شود يک شب با گذشته هايش به سفر رفت، روی يک تخت خوابيد، لبهايش را بوسيد و حالش را پرسيد. نيمهء گذشتهء او ديگر مال او نبود. او و نيمهء گذشته اش يکديگر را در آغوش گرفتند و با آرزوی سلامتی از کنار هم عبور کردند. او گذشته هايش را نيز بخشيد.
ساکن آپارتمان سه دو يک امروز که يک روز خيلی معمولی است عيد را جشن می گيرد. او که نه هفت سين دارد، نه خانه دارد، نه خانواده ای که در لحظهء تحويل سال دور هفت سين بنشاند از خدا می خواهد که خانواده اش را در آن سوی کرهء زمين سالم نگاه دارد، و مطمئن است در سالی که شروع می شود کارهای بزرگی انجام می دهد. او شايد به مريخ برود، شايد کوه بکند، شايد هم يک روز برای پياده روی به ساحل اقيانوس آرام برود و به پرنده هايی که روی شنها راه می روند لبخند بزند. او آنقدر کار دارد که برای نوشتن اين چند خط هم ديگر وقت ندارد.
ساکن آپارتمان سه دو يک امروز پوست می اندازد.
نوروز مبارک باد.
ان اسعدکم عندالله لا يکتب.
(revelation 28:12-5)
(همانا خوشبخت ترينِ شما [وبلاگ نويسان] نزد پروردگار آن است که نمی نويسد.)
شعر :
مرد آن است که خود بجويد، نه آنکه وبلاگش بگويد.
***
يک روز کودکی که سنگ به ديوارِ دبستان می زد خسته شد.
پُشتِ سر خستگی تاريخ است.
مردی با بيل تاريخ را کٌشت.
باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان، می خورد بر بام خانه؛ يادم آرد، روز باران، گردش يک روز ديرين، خوب و شيرين... کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم، نرم و نازک، چست و چابک... کودکی ده ساله بودم، کودکانه، کودکانه، کودکانه...
آقای ديروز هر وقت خسته می شد سر جايش می نشست و فکر می کرد.
آقای امروز هر وقت خسته می شود فقط می نشيند.

Recent Comments