سالهايی هست برای بوسيدن. برای عاشق شدن، خنديدن، در آغوش ديگری خوابيدن، آينده را در چشمان ديگری ديدن، زير برف رقصيدن، در مستی عشق ورزيدن.
سالهايی هست برای پوسيدن. برای وقت کُشتن، از تنهايی غول ساختن، نفرت از غول را نوشتن، درهای ارتباط را بستن، ديوار را شکستن. نرفتن، نگفتن، در سکوت نشستن.
سالهايی هست برای پوست انداختن. از بيرون ترک خوردن، از درون رُشد کردن. فشار آوردن، هُل دادن، سوختن و ساختن، دوام آوردن، آرام شدن.
آپارتمان شمارهء سه دو يک عيد ندارد. روی ميز کوچک نشيمنش يک بطری خالی جا مانده است و روی ميز نهار خوری آن پُر از کتاب و کاغذ است. روی پيشخوان آشپزخانه هم کوهی است از پاکتهای نامه ها و قبضهای رنگارنگ. اتاقخواب هم به همه چيز شبيه است غير از بهار و سال نو. کنار تختش کاغذ و کتاب ريخته است و لباسهاي روی صندلی منتظرند تا يکی آنها را مرتب کند. آپارتمان شمارهء سه دو يک هفت سين هم ندارد. فرنگی است، نمی فهمد.
ساکن آپارتمان سه دو يک عيد را دوست دارد، ولی برای عيد وقت ندارد. او در شرکتی کار می کند که از عيد چيزی نمی داند، و در مدرسه ای درس می خواند که امتحان آخر ترم را روز عيد برگزار می کند. او سالهاست در جايی زندگی می کند که عيد ندارد؛ يعنی دارد، ولی عيد ديگری دارد، نه آن عيدی که او دوست دارد.
او در سالی که گذشت دست از سرِ «چرا؟» برداشت و به «چگونه؟» رسيد. او که سالها در انتظار روزی نشسته بود که وقتی می رسد زندگی شروع می شود و او بزرگ می شود و فلان کار را می کند و به فلانجا می رود بالاخره تصميم گرفت که به آن روز برسد، و يک روز کاملا معمولی از خواب بيدار شد و زندگی را شروع کرد. از روزی که زندگی شروع شد او به مدرسه رفت تا درسی را که دوست دارد بخواند، و کار کرد تا بتواند هزينهء کارهايی را که دوست دارد و سفرهايی را که می خواهد برود بپردازد. ساکن آپارتمان شمارهء سه دو يک با تمام قوا درگير زندگی است.
او همچنين در سالی که گذشت تنهايی را بخشيد. او که مدتها بود با تنهايی می جنگيد و روزها و شبهای بی شماری را در اين نبرد خونين تلف کرده بود در يک حرکت استراتژيک جبههء نبرد را ترک کرد و تنهايی را به حال خود رها کرد. او به اين نتيجه رسيد که تنهايی را نمی توان کُشت، ولی آن را می توان پُشت سر گذاشت. او از تنهايی عبور کرد و حالا نمی داند با نيرويی که ديگر با غولی نمی جنگد چه کارهایی می تواند انجام دهد.
در سالی که گذشت ساکن آپارتمان سه دو يک نيمهء ديگرِ گذشته هايش را هم ديد. او که مدتها فکر می کرد اگر به گذشته هايش برگردد تمام مشکلاتش حل می شود يک شب با گذشته هايش به سفر رفت، روی يک تخت خوابيد، لبهايش را بوسيد و حالش را پرسيد. نيمهء گذشتهء او ديگر مال او نبود. او و نيمهء گذشته اش يکديگر را در آغوش گرفتند و با آرزوی سلامتی از کنار هم عبور کردند. او گذشته هايش را نيز بخشيد.
ساکن آپارتمان سه دو يک امروز که يک روز خيلی معمولی است عيد را جشن می گيرد. او که نه هفت سين دارد، نه خانه دارد، نه خانواده ای که در لحظهء تحويل سال دور هفت سين بنشاند از خدا می خواهد که خانواده اش را در آن سوی کرهء زمين سالم نگاه دارد، و مطمئن است در سالی که شروع می شود کارهای بزرگی انجام می دهد. او شايد به مريخ برود، شايد کوه بکند، شايد هم يک روز برای پياده روی به ساحل اقيانوس آرام برود و به پرنده هايی که روی شنها راه می روند لبخند بزند. او آنقدر کار دارد که برای نوشتن اين چند خط هم ديگر وقت ندارد.
ساکن آپارتمان سه دو يک امروز پوست می اندازد.
نوروز مبارک باد.
Recent Comments